
نامه به نادی – نشسته بر صدای خاموش ِ دریا
تا خواب هایم را برهم می زنی یک گلایه به دردهایم می برم که کجا بودند وقتی از تو نشانم نبود . اناری که در دست هایم فشرده می شود و دردهایم را یکی یکی از قلم می اندازم برای این عاقبت که دست هایت نهایت فصل است . نهایت ِ این ترانه های جنوبی با لهجه ی خاموش دریا که اگر برای تو نبود هیچ چیز ِ این دریا شعر نمی شد .
ای جزیره ی سرگردان در این همه زیبایی و آبی .
بوسه های سربه هوایی که بر موج دریا انداخته ای ، کشتی را از عرشه به زیر می کشد ، به اعماق دریایی که پایکوبی پریان است . هنگامه ی صدف های صورتی بر زمینه ی آبی صدات . تلاقی من با جهانی که اگر غرق نیست ، علامت ِ زیستن است بر پهنه ی جلبک های سیاه .
صدای تو زیستن آب است در جنبش موج . فرق است بین تو با آن دریایی که در تُنگ ریخته ایم . فرق است لهجه ی تو که بارانی ست با همهمه ی جنوبیان که منگ دریایند . آنچنان هستی که اگر از کناره ی آب بروی دیگر دریا از ریخت می افتد .
ای جزیره ی سرگردان در این همه زیبایی و آبی .
میانه ات را که گرفتم به هیچ رسیدم و درهایی که یک شبه
،بازشان بسته بود و دنباله ی می دوم های ِ خودم که از
کودکی پریده بود . جایی همین جا هستی و می دانم از
میانه هم که می گذری چیزی از تو کم نمی کند وحتی
روایت ها که نمایش تبانی بودند با مرگ .
باید از آن همه هیچ که می خندم چیزی برای صخره ها
گفته باشی .
و دریا از هیچ پر شد و آمد این جا ، کنار حرف هایی
که نداشتم . کنارساعت ها از درد گذشتن تا فراموشی
بزرگ بالاخره از راه برسد .
صدای همین که رفت دلم برای همه چیز تنگ شد . قبلن شنیده بودی چیزهایی که رقت بار بودند گاهی حالا می رسی به تمام دلبری های مرگ که در استخوان من ریشه کرده . مرگ آمده کنار استخوان هایم و رنج مساوی می برم با دقیقه هایی که دوستشان داشتم و ندارم .
یک روز مریم کنار نفس های بریده ی من روایت دیگری برملا می کند که زیاد جالب نیست هر چند مهم نباشد .
مرگ های زیادی را دیده ام . نه نمی توانی با مرگت مرا شکست بدهی . بشکنی ام . دیدی که حتی یک قدم هم پشت سرت نیامدم . دیدی که حتی یک قطره اشک هم نریختم . خاصیت مرگ را کشاندی تا عطف بچگی ولی من آن همه عزیز را در این خاصیت از دست داده ام .
نمی شکنم . ایستاده ام . و از صبوری خودم حالم به هم می خورد .
نامه به ویرجینیا – عذرای مراغه
شکل نگارش منی در دست ها . صدای ریخته در لذت یک شعر و عبور از مرز تفاهم تا رسیدن به درک زیبایی . چقدر از پرنده ها پرواز داشتی و نگفته بودی تا آسمان که از بالهای تو خالی ست و مسیر نگاه من که رد تو را جاری بوده این همه پاییز . چه رنگ ها که از تابلو ریخته بودی در خلیج های دوردست . خلیج های آبی با سنگ های روغنی و کمی پرواز بی خط در مسیری که برایت بوسه نبود . چخماق بود و آتش و رنگ دانه های بی حسی که از فضا بر تو می بارید .
نامه ات را سال های دور نوشته بودم : ده روزه گذاشتی و رفتی از روایت من . روایت مراغه با رصد خانه های متروک که هرم تن تو از باور اجرام آسمانی بچکد بر زمینه ی سربی آق داغ و کشدار شود در متن بلوری خلیج که بی تو چقدر کم آب است . و سنگ ها چه از کوههای دوردست باشد چه خوابیده بر ساحلی مارپیچ ، مجال دوباره ی شعر اگر نباشد همه ی حرف ها و موج ها ، مواج اند در موج ها و حرف ها.
صدایت از گلوی راوی زخم می خورد . شکل دست های منی در نگارش . وقتی می نویسمت شادی مراغه را از آسمان ، پرت ِ شعر می کنم . تلاش من برای روایتی ست که از ما دریغ می شود که صدای مان اگر چه دو تاست ، گلویمان اما از یک زخم عبور می کند .
یادت باشد دریغ کوهها را با خودت بیاوری و مرز روایت هایی که از لهجه ی تو می بارد .
نامه به مهین – مادرم
اگر این شیره ی مدام از نام تو نیست دیگر چه چیزی در باور من از من جدا می شود . از شانه که می افتم ، درد می گیرد در اندیشه ام . به یاد بیاور که هیچ کس نبود . تنها من بودم و تو . من در درون و تو در بیرون . حرف های ما نیازی به لب نداشت و لب های ما نیازی به حرف . من با وعده های تو به دنیا نیامدم که از درد تو فارغ شدم و از پی یک گفتگوی طولانی بی لب آمدم به این جایی که شکل تو را ببینم . شکل تو را ببینم و زیبایی جهان را که از رخساره ی چروک تو می روید .
- چرا گریه کردیم در روز نخستین ؟
- دروغ کلمه ها بود که از زیبایی جهان می گفتم
نه . دروغ کلمه ها نیست که کلمه خود دروغی کشدار بود بر متن هستی . زیبایی از دروغ تهی نیست . مثل من که در تو . تو زیبا بودی و من دروغ . تو دروغ شدی و من زیبا . دروغ هم از زیبایی تهی نیست . دروغ رویای راستین ماست که در چشمان مان نسوخته دود کرد . تنها از گفتگوی ما این دروغ نبود که جهل تاریخی ست . زیبایی ما نیز از کفر تاریخی زخم برداشته .
مادر .
این را خوب می دانی : زمانی که از تو جدا شدم دیگر جدا شدم . تنی شدم واحد . من دروغی بودم که تو از زیبایی گرفتی . و زیبایی شدم که در هر قدم دروغ از من می بارید . از تو جدا شدم تا روبرویت وقتی می خندم ، تفاوت لبخندها را ببینم .
راهی از من به تباهی نمانده که نرفته باشم . تو نیز دیگر نمی دانی . تو نیز از تجربه های من زخم برنمی داری دیگر . تباهی من همان روز آغاز شد که صدای قابله در اتاق موج می انداخت میان ناله های دروغی که تو کشدار می کردی .
ماجرا از آغاز پایان بود و ما پایان را شروع کردیم .
نامه به شیطان – پشت درگاه
این نامه زیر نگاه تو جاری ست ، شبیه نگاه تو که جاری ست :
تو امکان شک هستی . شکی هموار که می تابد همه عمر . شکی بر متن . شکی بر تن . شکی بر من . شک که می کنی جهان به حرکت در می آید . شک های ات زمین را گرد می کند . بالشی از خنجر زیر سر داری و در دلت نفرین هزار مومن قلب شده . ایمان کار تو نیست ، پس ایمان داشتن به تو نقص توست . شکی هستی که باید به تو شک کرد . شک من به تو در شکی مدام می چرخد . گلوله هایی به سوی ات پرت می کنم از در دوستی ، پر از چشم های جوانانی که ایمان شان در بوی شهر گند می خورد . با این تبار اما هرگز به تو ایمان نمی آورد این ذهن که در شکی بی شکل از تاب نمی افتد .
در برابر خودت ایستاده یی و شک تام هستی در برابر شکی ناقص . تو از مقام نمی افتی آنچنان که از کتاب افتاده یی یا آنچنان که در دام . دام تو گستره ی زیبایی توست از شکی که غوغاست . تبارک الله احسن الخالقینی که مدام از شک تو به خود بالید که گویی چیزی در چنبر دارد از نوع دیگری ، هر چند همه دایره بود از سرگیجه یی شوخ . باید شک تو انگشت اتهام می شد تا او عظمتی در خود بنا کند . از شک تو ، باید سوء تعبیر می شد تا جاه طلبی خداوندی به پای انسانش مومن شود ، با هم بنشینند به ایمان پوسیده یی که از رفتار تو رخت بر بست .
اما تو جهش داری . متنی هستی که از چشم نمی افتد حتی در نماز که مومن شک می کند رکوع رفته است یا نه . حتی در قاب عبادت که آیا به تعداد چرخیده یا هنوز دوری مدور مانده . شکی به شک تو نمی توان کرد و به تو یقین دست نیافتنی تعرض است .
اما از یک سئوال همیشه در امان نخواهی ماند و این است آن : وقتی سجده نکردی از شک بود یا از ایمان ات ؟
نامه یی به عزت الله - بهمنی
دیگر زخم هایم را به دست تو نمی دهم که بشکافی اش . نمک بپاشی اش . راز نگهدار نبوده یی آن همه سال ، پس چه بوده یی این همه سال ؟ تعرض بوده یی تا شکل تنهایی مرا بر هم بزنی . در نهاد تو تنها یک راز باقی ست که آن هم کشفش دیر نخواهد ماند .
اما با این همه ، شکل کدام صدای منی که از گلو نمی افتی ؟ شمار محسوب درخت هایی که تبر زدی و بر سبزه ها آتش کشیدی . درختی آنچنان سبز بر زمین افتاد تا تو به ماندن ادامه دهی . دیده بودم که روی ویرانی ، ویران به پا می کنی و نخ هایی که دور گردن من می پیچی تا در خیابانی دوردست گلوی کسی را خفه می کند که همیشه صدای من است . صدای همیشه ی من .
با این همه هیاهو به راستی کی هستی ؟ یکبار در ضیافتی به تو گفتم از دست رفته یی . یادت مانده گمانم . پرسیدی منظورت چیست ؟ من اما ، قهوه نوشیدم . قهوه یی در تلخ مدام . آن شب برای اولین بار بود که مزه ی تلخی را می چشیدم هر چند دیر زمانی از قهوه در تن من بود . آن شب می خواستم بگویم با اینهمه دست و پایی که می زنی و فاش می کنی و نمک می پاشی و هزار نارفیقی دیگر ، دست دیگرت را خوانده ام که پنهان کرده یی همه عمر ، دستی که چه حرف ها را به قتلگاه نمی برد؟ .
دست دیگرت را رو نمی کنم که این برگ پنهان من است . تیری که برای نفس های درشمارشم نگه داشته ام . برای صدای من که در خیابانی دوردست همیشه ی من است . همیشه ی گلوی من .
دیگر زخم هایم را به دست تو نمی دهم که بخوانی اش . هیچ گاه . غمگین است چنین حرفی ، نه برای تو که برای من . باید وقتی روبرویت می خندم زخم هایم را قایم کرده باشم . باید نگذارم دندان هایم را بشماری . باید وقتی قایم می شوم به عدم پا بگذارم . عدم زمان . اما با اینهمه چقدر از تو بدم می آید گاهی . چقدر هم دلم تنگ می شود برای ات هزارن گاهی . همراه خوبی نیستی ، نه در بودها نه در نبودها . با اینهمه راه که می روم فکر می کنم به صدای قدم هایت که در موازات کفش های من از کشف تازه می گوید . تو خاطره ی من بودی تا از شکل دیگرم بپرهیزم و خاطره ی سال های من با عصب های کشیده . اولین دوست من در این دیار . پس کهن صدایی هستی در هستی من . تبر مدام شدی در گلوی من تا صدای مرا از من بگیری و خوب اینکار را به یکباره کردی . این هست که روزی که دلم برای ات تنگ می شود تک تک سلول های تنم از تنفری ناخواسته حرف می زنند . با این همه شکل که مانده یی روی دستم ، هراس دارم از روزی که از دست بدهم ات .
نامه یی به هوشنگ – ملکی
گفتی : این ها را که توی رمان ات آورده یی، خودت هستی .
کدام ها؟
همین ها دیگر.
هوشنگ خوبم سلام . آنچه در رمانم نیامده بود منم. آنچه نگفته بودم منم . آنچه خوانده بودی فرشی بود که کشیده بودم از زیر پایم بیرون . راستی اگر اینطور است، پس آنکه دایی من بود توی رمان ، آیا دایی ام نیست؟ چرا اینهمه به دایی من شبیه است ؟ هوشنگ به تو گفته بودم که دایی من برای من هزار تا خالوزاده ی حرامی توی کره ی خاکی رها کرده ؟ تمام ترسم به این است که مبادا یکی از این برادران و خواهران به هم بر بخورند و بروند توی لاک همدیگر . دفتر دایی را باید زیر و رو کنم و ببینم کدام زن را توی کدام شهر به هفت آسمان برده و توی شکمش را پر از شهاب سنگ کرده . لعنت به این همه حرف .
هوشنگ مرا دیده بودی که نمی توانستم یک جا بمانم و بخندم . این هم نیستم . می دانی چرا اینهمه دازاین تو مرا گرفت ؟ من در طول سفرم، همان سری هستم که توی زنبیل بود و زنی او را می برد . این شعر را من نوشتم هوشنگ . کمی فکر کن . این را وقتی زنی سرم را توی زنبیل می برد می نوشتم . قلم نبود . دستانم هم توی زنبیل نبود . ولی تو بودی . من گفتم و تو نوشتی .
((نامردی اگر زیرش بزنی )).
روشنک که بزرگ شد برایش می گویم پدرت شعر مرا به اسم خودش برداشت . روشنک آنقدر شاعر هست که حرف مرا باور کند . حرف های نگفته ام حتی . حتی زمانی که هایدگر دازاین را می نوشت به پرش های من در طول زمان نگاه می کرد . او مرا دیده بود به بی قراری . تو هم دیده یی به نافرمانی . هستن - آنجا ، منم . منم که خوب از خودم نمی گویم حتی وقتی سرم در زنبیل شعر تو می رود یا وقتی که می خواهم از رمانم، خودم را ننویسم و نمی گویم و نمی گویم و هیچ گاه نمی گویم .
نامه یی به فروغ
بین من و هستی من ایستاده یی . این را یادت مانده گمانم : من : تو هستی من : نام تو
کشف تو در سیزدهمین روز پیدایش سال اتفاق شد . قبل از آن ؟ تلاشی برای هستی . خودت را از یاد اگر ببری محال است سیزدهم را از یاد برده باشی . می خواستم تو را بگویم و تو می خواستی به من عبور باشی . عبوری که گاهی ردی ناجور می گذارد بر خاطره ی آن همه روز که می خواستند شکوفا شوند . عبور؟ می کنیم .
گفتی : چه دردی در کجایت ؟ گفتم : کمی آرامش در قسمتی که از یاد برده ام . صدای نفس هایمان توی گوشی بخار می شد . بخار آبی کمرنگ . صدای نفس هات از آنهمه فاصله ، آرامش بود . و آشوب .
گفتی : قلب من .
گفتم :
این ها را که می نویسم دیگر نمی خوانی،مثل اسمم که دیر زمانی ست عبورش نمی کنی . مثل خودم که ایستاده ام در معبر پستچی تا بیاید و نامه ام را از این دست بگیرد و به آن دستم بدهد .
من هنوز روبروی خودم به تو فکر می کنم ، به تو و کشفی که از کف می رود . راستی مگر چاره یی هم هست که انسان زمانی که خودش می شود از دست نشود .
صدایم کن
من قبیله ام را از یاد برده ام